خرید بک لینک
میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست! اگر اینجوری باشه که بدترین سال قراره بشه. اول که بابا بستری شد بیمارستان و البته هنوز هم بیمارستانه وقتی هم برگشتیم خونه کمر همسر گرفت و الان سه روزه خونه نشین شدیم و نمیتونه راه بره حتی. خیلی خسته ام از نظر روحی داغون و خسته ام، بعد از مدت ها دیروز نماز خوندم و یه عالمه گریه کردم.کاش خدا بهمون رحم کنه و آرامش رو بهمون برگردونه.خدایا! میشه تا فردا کمر همسر خوب بشه؟ میشه بابام دوباره خودش گوشی رو دست بگیره و بهم زنگ بزنه؟باید قوی شم...خیلی قوی...

برچسب: نویسنده: کامران قنبری تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 12:24

خيلي وقت ها دوست د ارم بنويسم و ذهنم رو خالي کنم که اينقدر فکر و خيال هام منو ديوانه نکنه.قبلا عادت نوشتن داشتم و عالي بود اما خيلي وقته از اين عادت دور شدم همه چيز توي مغزم ميمونه و مدام و مدام تکرار ميشه.يه لوپ مزخرف که منو توي خودش غرق ميکنه.هنوز با 29 سال سن نتونستم از پس خودم بربيام. افسار عادت هام رو در دست بگيرم و خودمو وادار به انجام کارهايي که ميخوام بکنم.اين من افسارگسيخته،اين من لجباز و مغرور ، اين من تنبل و پر از فکر و خيالات، اين من احساساتي و عاطفي.جديدا يه دلتنگي عميق داره منو ديوانه ميکنه.12 روز ديگه ميشه دوماه که از دوستم ع خبري ندارم.درواقع خودم خواستم که نداشته باشم و اونم تلاشي براي براي بازگشت نکرد.توي يکسال و يازده ماه و يک روزي که با هم بوديم خيلي از نظر احساسي بهش وابسته شدم و شايد خيلي از کارهاش رو هم قبول نداشتم اما خب گوش شنواي خوبي داشت.اوايل رابطه طور ديگه اي بود اما کم کم مسير درست خودشو پيدا کرد.ميتونسم دوست و خواهرخوبي باشم واسش اما ترجيح دادم تموم شه. اما با تمام وجودم دلتنگشم و براش آرزوي خوشبختي دارم.کاش بفهمه وقتشو تلف نکنه و کمتر خودشو درگير مسايل پوچ کنه.البته نميدونم اين مدتي که ازش خبر ندارم رويه اش رو تغيير داده يا نه. فقط اميدوارم قدر عشق زندگيشو بدونه و دوباره تغييرش نده :))))آخ حس ميکنم خالي شدم در موردش نوشتم.نميدونم چند وقت بايد بگذره که کاملا فراموش کنم و همه چي عادي شه.فقط ميدونم آدما به هرچيزي عادت ميکنن حتي نبود عزيزانشون.اينکه بدون خداحافظي رفتم هم يکي از چيزاييه که اذيتم ميکنه.اميدوارم منو بخشيده باشه....

برچسب: نویسنده: کامران قنبری تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 12:24

دیشب منو سورپرایز کرد و من واقعا خوشحال شدم.با اینکه تهران بود و خیلی خسته برگشته بود بهم گفت آماده شو بریم کافه یه چایی با هم بخوریم.اولش چندتا عکس گرفتیم و بعد رفتیم نشستیم و یهو اومد با یه کادو که کتاب بود.واقعا احساس خیلی خوبی بهم دست داد.اینکه با این شلوغی کار و خستگی راه بازم به فکر من بوده برام خیلی ارزشمنده.باید بهش پیام بدم و اینو بگم.

برچسب: نویسنده: کامران قنبری تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 12:24

صفحه بندی